همیشه اثاث کشی و جابجایی خانه برایم کابوسی بوده است ولی گویا گاهی مواجهه با این دشواریها اجتناب ناپذیر است. قهوه خانه قبلیام اگر چه راحت بود اما چفت و بستی درست و پیمانی نداشت. .این قهوه خانه جديد را مدتها بود که بنام زده بودم . در واقع من نوشتن را از اینجا شروع کردم و چند هفته بعد به اينجا که میشناسیدش کوچ کردم. حالا پس از یک سال و اندی برمیگردم به خانه اولم . کماکان میتوانید نوشته های قبلی مرا درپستوی همين قهوه خانه قدیمی ام بیابید! البته تا وقتی که صاحب خانه جوابمان نکند...
+
کسری ; ۱:٤٧ ب.ظ ; شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
خوابيده اينجا مردی که نشانی عشق را در ترانههای خيام ميجست
او که در سه قطره خون طلوع کرد و در هذيانهای اثيری يک نقاش پای گرفت
و از او چه باقی ماند
يادداشتهايی متفاوت
انديشهای ديگر گون
بوف کوری
و سنگی بر گوری...

راستی راز اين ماندگاری چيست که نگهبان اين گورستان دلگير نيز کشورم را با نام او ميشناسد ؟
+
کسری ; ۱:٢٩ ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢
اينجا مون مارت است با آن کليسای رومن زيبايش . اما انگار ديگر کسی حوصله خدا را ندارد. بطری شراب قرمز و يار مو بلوند دست به نقدترند...
+
کسری ; ۱٢:۱٢ ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
من بازگشتم
با انبانی از حرفها ...
+
کسری ; ۱۱:۳٩ ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢

توی
پرلاشز هيچ کسی جای فرهاد را نميداند. صادق هدايت قطعه ۸۵ است ولی فرهاد جايش معلوم نيست . حتی دربان قبرستان هم اطلاعی ندارد. قبرستان پرلاشز بوی گلاب نميدهد و صداي عبدالباسط تويش نمی پيچد .هر چه هست سکوت است و سکوت. از الان بگويم ،مرا جايی دفن کنيد که بوی گلاب و حلوای زعفرانی بدهد. جايی که پر از صدا باشد. از سکوت بيذارم . ميفهميد ؟ بيذار....
+
کسری ; ٢:٢٦ ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
اصلا اينجا همه چيز سر ناسازگاری دارد. نوشتههايم وقتی که به اين کامپيوتر فرنگی منتقل ميشوند درهم و برهم ميشوند. با اين صفحه کليد AZERTY هم نميشود نوشت .همين دو خط نيم ساعت طول کشيده . انشاالله تهران ...
+
کسری ; ۱:۳٩ ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
با اين کيبورد های عوضی فرانسوی نمی شود نوشت . بزودی نوشته هايم را از روی نوت بوکم کپي ميکنم...
+
کسری ; ۸:٢۸ ب.ظ ; سهشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢
قلم فصيح و بليغ آقای بهنود را در اين يادداشت ببينيد و تحسين کنيد...
+
کسری ; ۱۱:٠٢ ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
سلام
حالی نمانده که بخواهم
تو را
از خوب بودن و بد بودن آن
مسرور
و يا متأثّر کنم
فقط هر روز
وقتی غروب همراه همهمه ی همه ی گنجشک ها
پر می زند
تنهايی ام را بر شانه هايم می نشانم و
سر در گريبان سکوت اثيری خود
به لانه ای می روم
که هر شب بر سرم آوار می شود
می روم و ابديّت را
در چشم های تنگ بی بصيرت خود
جا می دهم
تا غم اين ثانيه های عجول را نخورم
تا به ان افق بی رنگ كماكان آبي خيره شوم
که سايه هايی
در جادّه ای که انتها ندارد،
برای هميشه می روند
برای هميشه...
در لحظه های اکنونم
هر شب
خواب هزار گنجشک خيس را می بينم
که پشت پنجره ی تاريکم
بال بال می زنند و
خود را به گونه های گريان شيشه می کوبند
چرا که می پندارند
می توانند
در هُرم گرم اين زمزمه هاي شعله ور
خشک شوند،
تا بتوانند
زير اين بارانِ يكريزِ تندِ بکرِ شاد
پرواز خيس ديگری را تجربه کنند
خواب هايم پر شده است از اين باران زده های بی سرپناه...
و من فقط شرم می کنم
خجالت می کشم
گريه می کنم
و با گريه از خواب بلند می شوم
می دانم ناراحت می شوي
ولی در لحظه های اکنونم
گاهی نام تو را فراموش می کنم
آن گونه که آن لحظه
آن قدر دنبال نام تو می گردم
که در ميان نام هاي ديگر گم می شوم
و پيدا شدن خود را
فقط با يافتن نام تو
در می يابم
تو نيستی
چرا که
با باد
آمدی و
با باد هم رفتی...
+
کسری ; ٧:٢٠ ب.ظ ; سهشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
...رهسپار میشویم در چگالی سیاه شب
بلعيده شده در کام جاده ای که بیهوده ما را به خود میخواند
و در عطش سیری ناپذیر فنجانی قهوه تلخ
حل میشویم در پیچاپیچ حلقوم سیاهش
و بر هر پیچ آرامگاه ترانه ای بنا شده
و بر هر آرامگاه سنگنبشته ای صیقل خورده با سیلی سالهای خاکستری
بر هر ناهمواری درنگی
اما نه آنگونه که بایستیم
تنها آنقدر که لختی به پشت سر بیندیشیم
و اشکها و لبخندهای آن روزگاران ابری را از گور سرد ذهن نبش کنیم
و بر لبهای سرد زمان که بوسه هایتان -ای قوم فراموشکار- بر آن کبره بسته دستی بکشیم
آنگاه چنبره بزنیم بر کنج تکه کاغذی بی نوا
و نقش کنیم اسلیمی تنهایمان را بر قالی بد رج خاطرات
و باز تکرارش نماییم چون هوهوی بوفی شباویز
چله نشسته بر بام این دیگر نه آشیان
سپس بکاریم اطلسیهای رنجور و بی آفتاب دریغ را در باغچه ای به وسعت غربت شرجی خلیج
شايد بیارامیم در آتش افروخته بر پاره های خاطرات
وانگاه زاده شویم چون ققنوس بر گور سوزان دیروزهایمان...

:: اينجا رو هم بخوانيد و نظر بدهيد
× گاوبندی : شهرکوچکی در استان هرمزگان
+
کسری ; ۱۱:٠٦ ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢
زندگی مقوله غريبی است. حکايت من و قصه اين دل ناسازگار حکايت غريب تری. بيداد هميشگی دلتنگی در من و حضور هميشگی خيال تو در بر من هماره غربت تلخ نبودنت را تلختر می کند. بی اميدی به داشتن هميشگی ات دلخوشم به يادت و عطر خيالت که دل انگيزترين و سکرآورترين شرابهای هفت ساله را يادآور است برای اين خمار بی کس و تنها.
لحظه ام غرق در هجوم نيـاز
با تو رفتن تجســـــــــم پرواز
گونه ام تشنه نوازش تـــــــو
دست گرمت تبلور اعجــــــاز ...
+
کسری ; ٢:٠۸ ب.ظ ; شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢
چگونه ست در هجای زمستانی خویش لرزیدیم
هیچ از آتش نگفتیم
چگونه ست در تمام راه سفر
هی گفتیم و شنیدیم و به هی های نی چوپان
گوش جان سپردیم و
هیچ از کوچه باغ آرامش در خویش نشانی نیافتیم
چگونه ست؟!
چگونه ست که در اندوه سالهای تباهی و قهر
به بشارت دست های ملکوتی ایمان آوردیم و
هیچ خود را به باران نسپردیم , نباریدیم
نباریدیم بر دشت های بی آب وعلف و
بر دل های نشانه داری که بی نشان مانده اند تا هنوز
چگونه ست؟
چگونه ست که باد را ناخوانده به خانه مهمان و
خود نوزیدیم بر خاکستر اندیشه های نیمه خاموش سالیان
چگونه ست که مدت ها همچو پروانه پی نور
از این خانه به سقاخانه گشتیم و
پروانگان بال و پر سوخته را ندیدیم هیچ
در کجا بودیم آنگاه که آسمان پی خواهش بارش بود و ما
در زیر سقف فرو ریخته خانه نبویم در کجا
چگونه بودیم؟
گوئیا باید از آتش و نور از سبزه و رویش
نشانی در هر مکانی می گرفتیم
بی نشان نیستند پونه هایی که می رویند
در آغوش های بی کینه یی که " بودن" را
می پویند مفهوم تازه یی ...
کاش باران...
کاش در اندیشه رویش یاران باشیم...
+
کسری ; ۱٠:۳٤ ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢
کاش عصرها
در اتاق خانه میشد ترانه ای سرود
میشد کنار پنجره نشست
چشم بر زمین و آسمان
لحظه ای از ابر پاره پاره گفت
لحظه ای دگر: ازدحام آهن و صدای بوق
عصرها میشد تمام شهر را
ساده و صبور و خسته
لابلای بیتی از فاعلات و فاعلات و فاعلن نشاند
میشد نشست!؟
میشد نشاند!؟
عصرهايی که نمی شود،
همیشه از خودم سؤال می کنم:
اگر میشد لحظه ها را شمرد
مرا در جهان مه آلود بی زمانی
رها ميساختید،
تا زجر بی پایان تیک تاک ها
زنده در گور کننده ی روحم نباشد...
+
کسری ; ٧:٢٤ ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢
پرشين بلاگ بزک کرده ...
+
کسری ; ۱٢:٠٠ ب.ظ ; سهشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢
عشق هميشه
بر در خانه ام مي كوبد
هميشه؛ پاي برهنه مي دوم؛
از ميان معجون حياط:
شكوفه و برگ و نسیم
و انجیری كه هميشه نارس مي ماند.
عشق سراغ همسايه را مي گيرد
برمي گردم ودوباره
كنار ساعت ساكتم مي نشينم
... تنها خرده اي برگ
به پاهايم چسبيده است.
+
کسری ; ٩:٤٧ ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢
حتما باور نخواهی کرد
اگر بگویم تمام صبح ،
وقتی که باد
در میان شاخه های خشک درختان می پیچید
وبرگ های زرد و قرمز را با خود به رقص می آورد ،
از پشت پنجره ،
به تو می نگریستم.
به تو
که ساده دلانه،
دنبال برگ ها می دویدی
و آن ها را دانه دانه، جمع می کردی
ودوباره در باد
رهایشان می ساختی.
حتما باور نمی کنی
اگربگویم بعد ازتو،
وقتی که باران،
با تور زیبا یش
فرو می ریخت
وسراسرخیابان خلوت را می پوشاند،
در میان قطره های سرد می دویدم
و می کوشید م
آن ها را
درگودی دست های به هم چسبیده ام گرد آورم.
شاید هیچ وقت دیگرهم،
حرفم را باور نکنی،
اگربگویم
نه آن برگ ها که تو جمع می کردی
ونیز،
نه قطره هائی که در میان د ست های من گرد می آمد،
یا حتی باد ،
که در میانه می وزید
وحضوری انکارناپذیر داشت ،
تنها درخاطره ی ما،
در خاطره من
وتو،
معنا خواهد یافت ...
+
کسری ; ۱۱:٥٠ ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢
نوشتهاند:
سلام بر دوست! دوست نادیده عزیزم! رنجیدم... آن جایی که از (...شکم برآمده از شامپاین و خاویار خزر...) نوشته بودی. من از رفقای سعید بوده ام. شاید شانس داشته ام که هنوز زنده ام. اما در اروپا به ناچار به زندگی ادامه می دهم. بی یاد ایران و بی امید به بهروزی میهنم گمان نمی گنم لحظه ای بتوانم زنده بمانم. بسیاری از ما تبعیدیان با داغ دوری میهنمان دق کرده و در غربت مرده ایم. از همان رهبرانی هم که من نمیدانم شما چگونه می دانید شکمشان از شامپاین و ... بر آمده است چیزی نمی دانم و کسی را نمی شناسم. اما در میان آنان عناصر هنوز ناهمگام با زمان یا ترک کرده آرمان بسیار می شناسم. اما هنوز اکثریت غریب به اتفاق آنان شریف و پاک دل مانده اند. به نظر من پاک ترین گوهر سعید سلطانپور طینت و وجدان او بود. سعید در مورد افراد و جریانات به سختی حاضر به قضاوت بود. در این قضاوت نیز همیشه سیمای انسان و وجدان او را به حساب می آورد. سربلند و سلامت باشی.
پاسخ من:
دوست عزيز .قصد توهين به دوستانی که از جور زمانه فرنگ نشين شده اند را نداشتم. من هرگز نه آرمان گرا بوده ام و نه شعار خلقی داده ام. من گوشه ای از همان خلقم که ناظر است و قضاوت ميکند. ميسنجد که طول بردار پيشرفت دموکراسی در کشورش چيزی بيش از صفر نيست .دیگر نه نانی ست و نه مسکنی و نه آزادییی. اين حرفها مال زمانيست که قدرت جويان هنوز بر خر مراد سوار نشده اند. درد من بی اعتمادی بر هر چه شعار است وگرنه مختصر شعوری هنوز در ته ذهن این حقیر سوسو ميزند.حیف که اینجا نیستید تا سری به کافرآباد خاوران بزنید تا ببینید چه سعیدهایی فارغ از پول یا مفت ادارات پناهندگی ینگه دنیا آنجا آرمیدهاند...
+
کسری ; ٩:۳٠ ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢
توضیح :هرگز فدایی نبوده ام و اصولا روشهای مبازراتی مارکسیستی را نمیپسندم . ولی در این میان
سعید سلطانپور جایگاه متفاوتی برایم دارد. او در کودکی های من خانه کرده .زمانی که برای اولین و آخرین بار نزدیک خانه اش در محله مهرآباد تهران دیدمش شاید بیش از ۱۵ سال نداشتم ولی او در همان چند ساعت مرا مجذوب خود کرد و نواری از یکی از شب شعرهایش را بمن هدیه کرد. شب شعری که با شعر زیبای سیاوش کسرایی بدینگونه آغازش نمود:
...تا نام من حسن علی جعفر بر لوح این زمانه بماند به یادگار
نام مرا نوشت به دفترچه خیال وان شب که مست بود عکس مرا کشید...
او نمونه بارز آن گروهی از جوانان ایرانی بود که بی چشمداشتی دغدغه ایران شان را داشتند و در این راه جان دادند ولی رهبرانشان دل به تریبون های امن اروپایی بستند و کراوات زده و با شکم پر از شامپاین و خاویار خزر دم از مبارزه در راه خلق قهرمان ولی مفلوک ایران زدند.
میخواهم اینجا بار دیگر شعر دیگری از او را با نام با كشورم چه رفته است را که در پس سالهای خاکستری هنوز هم اعتبار دارد واخوانی کنم...
با كشورم چه رفته استبا كشورم چه رفته است
كه زندانها
از شبنم و شقايق سرشارند
و بازماندگان شهيدان
انبوه ابرهاي پريشان سوگوار
در سوگ لاله هاي سوخته
ميبارند
با كشور چه رفته است
با كشورم چه رفته است كه گل ها هنوز سوگوارند.
با شور گرد باد
آنك
منم كه تفته تر از گرد بادها
در خارزار باديه مي چرخم
تا آتش نهفته به خاكستر
آشفته تر ز نعره ي خورشيدهاي «تير»
از قلب خاك هاي فراموش سرگشد
تا از قنات حنجره ها
فوج خشم و خون
روزي غروب سوخته ي مرگ، پر كشد:
اين نعره من است
اين نعره من است كه روي فلات مي پيچد
و خاكهاي سكوت شانزده ساله را مي آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آبهاي عمان مي كوبد
اين نعرهي من است كه مي رويد
خاكستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو، اي ......
اي آخرين ستاره ي اعدامي
اي «خسرو» بزرگ
كه برق ولرزه در اركان خسروان بودي
من هيچ نيستم
غير از مسلسلي كه در زمينه ي يك انقلاب مي گذرد
و خالي و برهنه و خونالود
در خون توده هاي جوان مي غلتند
تا مثل خار سهمناك و درشتي
- روئيده بر گريوه هاي گل سرخ -
آينده را
بماند
در چشم روزگار
يادآور شهادت شوريدگان خشم
بر ارتش مهاجم اين تازي
اين تزار
اي خشم ماندكار اي خشم
خورشيد انفجار اي خشم
تا جوخههاي مخفي اعدام
در جامعه هاي رسمي
آنك
آنك هزار لاشخوار اي خشم
مثل هوار باره ي يال افشان
خون شیهه بسته است بر اين ويران
ديگر ببار
ببار اي خشم
اي خشم چون گذاره آتشفشان ببار
روي شب شكسته ي استعمار
اما دريغ و درد كه جبريل ها «او»
با شهپر سپيد
از هر طرف فرود مي آيند
و قلب عاشقان جوان را
با چشم و چنگ و دندان مي خايند
و پنجههاي وحشت پنهان را
با خون اين قبيله مي آلايند
با اينهمه شجاع
با اينهمه شهيد
كشورم چه رفته است كه از كوچه هاي آتش و خون
با آتش تفنگ
با آتش قيام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نميآيند
چشم صبور مردان ديري ست
در پردههاي اشك نشسته ست
ديري ست قلب عشق
در گوشه هاي بند شكسته ست
چندان ز گوشه هاي قفس خوانديم
كز پاره هاي زخم، گلو بسته ست
اي دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با كشورم چه رفته است...
یادش گرامی و روانش شاد.
+
کسری ; ٢:٠٠ ب.ظ ; سهشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢
وقتی دلم برای تو تنگ می شود
به ماه نگاه می کنم
و نام زيبای تو را زير نور ماه هربار
با تمام وجود صدا می کنم
وقتی دلت برايم تنگ شد
به باران بينديش
وبه ياد تمام عاشقان جهان
که از رايحه ياس مستند
ببار
وبدان در آن لحظات من
زير نور ماهتاب نشسته ام
و تنها به تو می انديشم
دلم برای تو تنگ است
می بارم
اما اين بار نه برای اينکه بارانم
می بارم برای اين که
دوستت دارم...
باران
+
کسری ; ۳:۳۳ ب.ظ ; دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢